تبليغاتX
رها چون باد
....زمزمه هاي در باد گوش كنيد...
 من و جاده و باران و تولد تو ...
کبوترم ..

امشب من مانده ام و جاده و بغض و باران و تولد تو که نیستی چون سالهای قبل ...

اسمان می بارد و با دل من همراهی می کند ...

آسمان می بارد دل من هم و چشمانم در این سیاهی سرد جاده جلو می رود ...

چون همیشه کسی نیست که اشک هایم را پاک کند و دلداریم دهد ..

چراغ های جاده می شود شمع های تولد تو که هیچ وقت برای فوت کردنشان نیامدی ...

برگ های پاییزی که می ریزند و عابرانی که پا روی انها می کذارند و صدای فریادشان را نمی شنوند ...

مثل دل من و فریادهایش  ...

دلم بهانه تو را بیشتر می گیرد و اشک هایم جاری تر می شوند ...

محرم رازی نیست که برایش حرف بزنم ...

و من باز اب می شوم به پای تو ... دل تنهایم را همزبانی نمی یابم ..

سکوت می کنم سکوتی سنگین ...

کسی را که محرم نیست باید سکوت کند و همه چیز را در حصار سینه اش اسیر کند ...

چشمانت جلوی چشمانم است از پس این شیشه بارانی و مه گرفته لبخند می زنی چون همیشه اما چشمانت غم پنهانش را دارد ...

تمام وجود لبریز می شود از خواستن تو بند بند وجودم تو را می خواهد ...

بس نیست تا که ای باید اسیر این دنیا باشم ؟؟؟؟؟

 عزیزم تولدت مبارک ای همه نفسم  ...

 

جاری باشید

 

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه 28 آبان1388  |
 اولین شب ارامش من
 

ادمها مرامسخره می کنند چون دیوانه ای هستم  ام که بچه ها بهش سنگ پرتاپ می کنند .

انها از عشق  من به تو خسته شده اند و منو به تمسخر می گیرند .

امروز باز دلم را اتیش زدن کاش می تونستم بیام پیش تو و از دست همه انها راحت شوم.

اما انقدر اوج گرفتی که من جا ماندم .

یک هفته مانده به اوج گرفتنت خیلی بی انصافی بود که خدا تنها بهونه و سهم من رو بگیره ...

هر  لحظه عشقم به تو زیاد می شود و لحظه شماری می کنم برای روزی که برای ابد چشمهایم

را ببندم و پیش تو بیایم ..

اولین شب ارامش من می شود شب اول قبرم ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه 22 آبان1388  |
 چرا من ؟
 

همين الان رسيدم دوباره براي دو ماه بالم بسته شد ...

بغض گلو م رو فشار مي ده نمي خوام نمي خوام ...

چرا كسي حال كبوترت رو نمي فهمه ؟چرا من ؟

كاش بودي كاش بودي كاش بودي ...

دلم داره مي تركه ...اما بغضم نمي تركه ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه 28 مهر1388  |
 حرفي بزن ..
 

 حرفي بزن تا در اين لحظات مرگبار پاييزي ارام شوم ...

ارام شوم كه راه رادرست مي روم اره ؟ درسته ؟

تو كه هميشه بهم خط دادي بگو چه كنم ؟

اگه كسي از دلم خبر داشته باشه توي پس ارامم كن ...تو جيحم كن ...

كاش هيچ وقت بعد از تو پاييز نمي امد .

از سكوتت متنفرم پس بشكن  اي خوب من ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه 17 مهر1388  |
 دست گچي و حسرت نبود تو ...
 

دوباره بوي پاييز مياد و من امسال از هر سال بي قرارترم ...

ديروز دوباره خوردم زمين و دستم شكست ...

بقيه وقتي ديدن گفتن واي دوباره ؟ حواست كجاست دختر ؟

نمي دونم اينا كه نمي فهمن من توي دنياي اونها نيستم ...

ديروز يه لحظه دلم گرفت اگه بودي كلي خودمو برات لوس كرده بودم ...

اين حسرت نبود تو تمومي نداره ...

راستي مي دوني ديروز شماره كيو روي گوشيم ديدم زنگ زده بود اول نشناختم

چون شمارشو پاك كرده بودم اما بعد ديدم ...

واقعا كه نه ؟

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه 22 شهریور1388  |
 گمان بد
 

هميشه مي گفتي محبت كن محبت ادمها را به هم نزديك مي كنه .كجائي كه ببيني محبت ادمها را

بد گمان مي كنه ...مردم دنبال اين مي گردند كه چه سودي برات داره كه محبت مي كني ...

خستم از دست ادمها ...چون عين اونها نيستم بايد جواب پس بدم ؟

به من بد گمان مي شن كه دنبال چيم ؟ من ادمها را دوست دارم اين گناه منه ؟؟

از بد گماني هاشون خسته شدم ديگه نمي خوام بهشون ثابت كنم اشتباه مي كنند ..

خسته خسته امممممم

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه 18 مرداد1388  |
 رنگ آزادي؟
 

قلم مو را بر مي دارم مي خواهم بكشمش "مي دانم رنگش آبي است مي كشم

 اما ...نه ... زيادي ناتوراليسم شده به دل نمي نشيند . خاكستري مي كنم .

چرا فكر كردم خاكستري بهتره؟

تمركز مي كنم قلم مو را بر مي دارم اينبار مي دانم بايد چه رنگي بكشم .

روي خاكستري ها با قلم مو سرخ مي كشم . سرخ سرخ ...

تازه مي فهمم رهايي سرخ در زمينه خاكستري است

جاري باشيد

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه 7 تیر1388  |
 بغض چند ساله ...
كاش تمام مي شد تا از اين لحظه ها رها شوم .

نمي دانم چرا بيشتر دورم شلوغ مي شود ومن بيشتر به بودن تونياز پيدا مي كنم .

حس فريادو بغض را با هم دارم وگلوي كه ديگر محل خوبي براي نگهداري اين دو نيست .

فرسوده شده طاقتش كم شده ..

چرا باورنداري كه كم كم دارم كم ميارم .

بين جمع بودن و تنها بودن ! بين چهره هاي رنگ رنگ شلوغ با چشماني يخ زده  در قحطي عاطفه ...

چرا تو نبايد باشي كه غم هاي چند ساله را خالي كنم ؟

شايد اينبار بهانه اي شوي تا اين بغض چند ساله شكسته شود ...

جاري باشيد

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه 11 خرداد1388  |
 سال نو ؟ !
 

دوباره سال نو شد .

سا ل نو چه بي معني !

براي مني كه ياد اور ان است كه تو باز نيستي .

يادت مي ايد درست همين روز بود .

با طناب تو توي اين چاه رفتم و حالا عيد برايم چقدر زجر اور است .

امشب باز دلم بهونه داره ...

دلم تو را مي خواهد ...

دلم شانه هايت را مي خواهد ...

دلم صبوريت را مي خواهد ..

دلم دستهايت را مي خواهد كه اشك هايم را پاك كني ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه 8 فروردین1388  |
 سردمه
 

الان باید کسی اعتماد بنفسم را زیاد کنه جز تو کار هیچ کس نیست.

خیلی بی انصافی بود که وقتی خدا می دونس فقط تو رو داشتم تو رو ببره پیش خودش ...

سردمه  از بی پناهی ..

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه 12 اسفند1387  |
 روزت مبارك
 

عشق يعني سخن دل گفتن

به اشارت به كنايت به حجاز

عشق يعني در سفر بر من نيز

 تا نيائي شكست است نماز

عشق يعني تو مرا مي راني

من به صد حوصله مي آيم باز

بي تو من كهنگي يك پايان

با تو من تازگي صد اغاز

 

 

داريم به روز سپندگار مذگان نزديك مي شيم .

همه عاشقا به هم گل مي دن عروسك مي دن ...

كاش بودي و منم بهترينها رو برات مي گرفتم .

عزيزم روز عشق رو بهت تبريك مي گم .

............

 

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه 26 بهمن1387  |
 دلم شکست
 

وای وای وای حسی را امروز تجربه کردم که هیچ وقت نه تجربه کرده بود و نه مستحقش بودم.

نمی دانم این حس را چطور بیان کنم .

امروز به من تهمت سنگینی زدن ...

اینکه من عاشق یک نفر دیگرم !!!

من! یعنی می شود در قاموس من جز تو نام دیگه ای باشد ؟

می شود در دل من جز تو کسی باشد ؟!!!

نه نه عزیزم اینها هنوز مرا نفهمیده اند .

دلم خیلی شکست خیلی شکست...

کاش می توانستم قلبم را باز کنم و به انها نشان بدهم تا ببینند هنوز لبریز از عشق و تمنای

خواستن تو ء ...

می دیدند که جز تو کسی هنوز راه به این خانه ندارد .

دلم شکسته ..

 

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه 21 بهمن1387  |
 من با توام
 

چه کسی باور می کند درست وقتی که به یه آرامشی نسبی رسیدی

کم کم طوفان شروع شود .

خودم می دانستم این آرامش قبل از طوفان است که لبریز شوم .

باز گله کنم که خسته شدم از نبودنت ...چه کسی می فهمد ؟

چه کس می فهمد دل لبریز شده ام الان توی این لحظه تنهایی چقدر به تو محتاج است .

چقدر محتاجم ...

حال برایم یک نمونه مشابه فرستادی که چه ؟

فکر کردی ارام می شوم ؟نه بدتر شدم ...

من تو را میخواهممممممممممم

هیچ کس حس نبودنم در این میان را نمی فهمد .

من با توام ..

 

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه 16 بهمن1387  |
 نگاه تو یا او ؟
 

نمی دانم آیا این درست است ؟

این درست است که درست زمانی که دلم بهانه تو را می گیرد وتشنه  دیدنت هستم

یک نفر پیدا شود و با نگاههایش مرا بهم بریزد ؟

مرا یاد نگاههای تو بیندازد وضربان  قلبم را در سینه به بیشترین حد ممکن برساند.

یعنی می شود نگاه دو نفر اینقدر شبیه هم باشد ؟

یا این هم باید بیاید که من باز عذابی را تحمل کنم .

کاش خودت بودی ...

چقدر امشب دلم بهونه اتو گرفت ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه 15 بهمن1387  |
 نياز
 

در اين لحظات بيقراري تنها چيزي كه مرا سر پا نگه مي دارد قول تو و خداس كه

تا يكسال ديگه مهلتش تمام مي شود.

چقدر اين روزها به بودنت احتياج دارم. اين ادمها نمي دانند من توي چه دنياي سير مي كنم.

هر روز بايد لبخندهاي مسخره شان را تحمل كنم .

دردهاي كه بجانم افتاده تمامي ندارد...

چقدر به تو نياز دارم ممممممممممممممممممممممممممم

 

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه 18 آبان1387  |
 چشمان اشكبار تو ...
در اين لحظات سرد باز منتظر تو هستم .
باز وارد اين ماه شديم و من بيقرار تر و دلتنگتر از هميشه ...
يك لحظه چشمان اشكبارت از جلوي چشمانم كنار نمي رود .
تو چه مي دانستي كه به من نگفتي ؟
خيلي بي انصاف شدي ...
هيچ كس پر پر زدن كبوترت را در اين روزها نمي بيند و حس نمي كند...

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه 4 آبان1387  |
 حسرت ..
 

دلم اندازه همه آسمونها امشب برایت تنگ است ...

آنقدر تنگ که بغض گلویم را گرفته و به اشک هم اجازه نمی دهد که سرازیر شود .

آتش از عمق سینه ام فوران می کند .

می سوزد همه جسم و جانم را ...

و من می مانم در حسرت نبودن تو ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه 23 شهریور1387  |
  شب و کابوسهایش ...

 

ای آنانی که در هم همه باد صداقت را مدفون کردید

 

به من بگوید عمیق ترین چاه کجاست ؟ می خواهم بلندترین فریادم را بزنم و

  

باد ها بوزدی باز بوزید مرا در خود گم کنید .در دلم احساس را بکشید

 

بگذارید دمی بیاسایم. این خسته را طاقت تاوان نیست ...

 

مرا همین شب و کابوسهایش کافی است تا به امید صبح نفس بکشم .(چه امید عبثی )

 

قصه تمام حکایت باقی است ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه 8 شهریور1387  |
 احساس سیاه
 

هر لحظه با تازیانه بر احساسم می زنند تا مرا مجبور کنند تو را فراموش کنم.

فراموشی تو؟

مگر اینان نمی دانند در ذره ذره وجود منی؟

فراموشی خود؟

بس کنید نزنید همه احساسم را سیا ه کردید.

اما زیر ضربه های تازیانه با یاد چشمان تو زنده می شوم .

موهای پریشانت پریشانی حالم را به دست فراموشی می سپارد .

نزنید ... احساسم را سیاه کردید.

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه 8 شهریور1387  |
 فرياد
 

به اندازه روزهاي كه خفته اي فرياد داريم .

 

جاري باشيد

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه 3 شهریور1387  |
 
 
بالا
میرحسین موسوی