کبوترم ..
امشب من مانده ام و جاده و بغض و باران و تولد تو که نیستی چون سالهای قبل ...
اسمان می بارد و با دل من همراهی می کند ...
آسمان می بارد دل من هم و چشمانم در این سیاهی سرد جاده جلو می رود ...
چون همیشه کسی نیست که اشک هایم را پاک کند و دلداریم دهد ..
چراغ های جاده می شود شمع های تولد تو که هیچ وقت برای فوت کردنشان نیامدی ...
برگ های پاییزی که می ریزند و عابرانی که پا روی انها می کذارند و صدای فریادشان را نمی شنوند ...
مثل دل من و فریادهایش ...
دلم بهانه تو را بیشتر می گیرد و اشک هایم جاری تر می شوند ...
محرم رازی نیست که برایش حرف بزنم ...
و من باز اب می شوم به پای تو ... دل تنهایم را همزبانی نمی یابم ..
سکوت می کنم سکوتی سنگین ...
کسی را که محرم نیست باید سکوت کند و همه چیز را در حصار سینه اش اسیر کند ...
چشمانت جلوی چشمانم است از پس این شیشه بارانی و مه گرفته لبخند می زنی چون همیشه اما چشمانت غم پنهانش را دارد ...
تمام وجود لبریز می شود از خواستن تو بند بند وجودم تو را می خواهد ...
بس نیست تا که ای باید اسیر این دنیا باشم ؟؟؟؟؟
عزیزم تولدت مبارک ای همه نفسم ...
جاری باشید
|
+| نوشته شده توسط
رها در پنجشنبه 28 آبان1388
|