تبليغاتX
رها چون باد
....زمزمه هاي در باد گوش كنيد...
 دلم هوس عبادت کرده
دلم هوس عبادت کرده

نه در ستایشگاه آدمیان

و نه به شیوه همه ادمیان

دلم هوس عبادت کرده

بین دو نم باران

دلم هوس عبادت کرده

......

جاری باشید

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه 15 تیر1387  |
 هواي تو
 

گفته بودم دير بيا اينقدر كه دلم برايت تنگ شود

اما نگفته بودم آنقدر نيا كه از من و دلم چيزي

باقي نماند...

 

**************

 

اين روزها باز هواي تو رو دارم ...

هيچ گرمي در نگاهها نمي بينم.

دلم بس براي چشمانت تنگ شده است....

تنهايم تنهايم ....

زمانه به من مي اموزد كه بي عاطفه باشم ...

سرد مثل نگاه هايشان مثل قلبهايشان ...

كاش بودي و كبوتر شكسته بالت را مي ديدي ...

توان پرواز تا اوج را ندارم اندكي تو پايين بيا ......

 

 

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه 9 اردیبهشت1387  |
 تابلو خط خطي با قلبي پر تپش

از توي آيينه خودم را مي بينم . به چهره تو چشم دوخته ...

قلم مو را برمي دارم و يكي يكي مي كشم

از چشم هايم شروع مي كنم تو مي خندي ودر چشم هايم موجي پر نور مي كشم.

تو صدايم مي كني....

لب هايم را مي كشم . اسم تو را زمزمه مي كنند.

تو نزديك تر مي شوي...

نگاهم را خير تر و قلبم را پر تپش مي كشم.

چشمانت غمگين مي شود ....

يكدفعه دستانم مي لرزد همه بوم را خط خطي مي كنم قبل از انكه تو خط خطيش كني.

اما قلبم آنقدر زياد مي زند كه از بين خط خطي ها خودش را بيرون مي اورد.

و من مي مانم و يك تابلو خط خطي با قلبي پر تپش در ميان ان ....

 

 

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه 16 فروردین1387  |
 پروانه یا پشه؟
 

از وقتي پشه ها را از محفظه اشان بيرون كردندو در شهر رها كردند.

در چشم قورباغه هاي شكم پرست و... شهر،همه پروانه ها پشه شدند و اسير گشتند.

 

جاري باشيد

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه 24 اسفند1386  |
 شکستمش..

 

بالاخره شكستمش ..

راحت شدم.

مي دوني مثل اينه كه يه ظرف با ارزش داشته باشي .

يه جاي مطمئن بذاري كه كسي دستش بهش نرسه.

شبها خواب نداري كه مبادا دست كسي بهش بخوره يا تلنگري بهش وارد بشه.

خلاصه آرامش نداري كه مبادا از دستش بدي.

از طرفي دوست داري زيبائيش رو همه ببينند . بدونند چه ظرف با قيمتي داري.

يه روز خسته مي شي پا مي شي از جاش با دقت درش مياري.

مدتي نگاش مي كني محوش مي شي اشك تو چشمات جمع مي شه

اما بايد كار را تمام كني خسته شدي چشماتو مي بندي و محكم به زمينش مي زني .

چشماتو باز مي كني . غرق اشك شدي . اما يه نفس راحت مي كشي.

ديگه تموم شد

 

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه 15 اسفند1386  |
 نیست...
 

دلم يك ساعت ارامش مي خواهد .......

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه 10 دی1386  |
 فتح........
 

قله  پر از دروغ تو را فتح مي كنم تا به چشمان پر از صداقتت برسم .

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه 26 آذر1386  |
 زشت يا زيبا؟

 

 

گاهی زيباترين ها در دل زشت ترين چيزها پنهان است .

 

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه 20 آذر1386  |
 چشمام به دره ........
 

فقط دو شب مانده و مرا آرام و قرار نيست.
خواب از چشمانم مدتي رخت بربسته.


دو سه شبه كه چشمام به دره خدا كنه كه خوابم نبره

توي اين قفس كه زندون منه دلم گرفته و منتظره خدا كنه كه خوابم نبره
 
........

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه 26 آبان1386  |
 يك هفته ديگر ........
 


يك هفته ديگر باز سالي ديگر گذشته است .
من يعني هنوز زنده ام؟
هيچ كس اين روزها جان كندن كبوترت را نمي بيند.
همچو مرغي سر كنده بال بال مي زند
هيچ كس نمي بيند و نمي فهمد كه در چه برزخي نفس مي كشم
كسي مرحمي براي دل اين كبوتر ندارد؟

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه 23 آبان1386  |
 هيچ كس نمي داند!!!!
 

هيچ كس حال پرنده اي كه برگردانده شده به قفس را نمي داند ....

چه اميدهاي بر راه ما نشسته اند و ما ....

زندگي شده غم و شادي هر چند اولي از دومي بيشتر خودنمائي مي كند اما هر دو هست .

ما هر لحظه لبخندي مي زنيم به فكر اين هستيم كه تاوانش را با كدامين غم بدهيم ؟

زمانه زمانه حسودي شده و به لبخندهايمان حسادت مي كند.

در حصار سايه ها مانده ايم . شايد هم اسير ديو شب شد ه ايم كه با لباس فرشته ها به ما نزديك شده .

كدامين فرشته نجات ازلا بلاي افسانه ها براي آزادي ما بيرون خواهد امد؟

لبها خشكيده و تن ها خسته از.....

اي زمانه حسادت نكن به لحظه اي كه مي خنديم ........شايد خوابيم و كابوس مي بينيم

...خود مي دانيم تاوان سنگين اين كابوس رابايد بدهيم .....

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه 8 آبان1386  |
 حس پرنده برگردانده شده به قفس !!!!!!

 

اي شمائي كه معني پرواز را نمي دانيد.

 

چرا بالهايم را بستيد و باز كنج قفس انداختيد؟

پرنده اي كه به قفس بر گرده ديگه آواز نمي خونه...

ديگه لب به آب و دون نمي زنه ...

يه گوشه كز مي كنه و بالهاشو جمع مي كنه ...

چشماشو مي بنده تا ميلهاي قفس را نبينه ....

آخه اون.....هيچ كس حال پرنده اي كه برگردانده شده به قفس را نمي دونه ......

من آب نمي خوام دون نمي خوام بذاريد پرواز كنم ....

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه 3 آبان1386  |
 دل كندم

 

چه سبك شده ام . از همه دلبستگي هام دل كندم هر چند اين دل كندن كم از جان كندن نبود.

دارم براي پرواز اماده مي شوم .

دگير كسي اينجا انتظارم را نمي كشد .

ديگر كسي دلش برايم تنگ نمي شود .

ديگر كسي دلش براي صدايم تنگ نمي شود.

ديگر كسي مرا نمي خواهد .

جز تو ...

بايد هجرت كنم . با تمام وقوا پرواز كنم.

اما انقدر بالهايم زخمي است كه نمي دانم چه كنم ؟

اين چند روز سنگهاي اخر را هم به بالهايم زدند انقدر زخم دارند كه ديگر سفيديش پيدا نيست .

چه دلتنگم . چه اينجا غريب افتاده ام ...تنهاي تنهاي بدون همنفس ...

بدون همراه و همراز ...

دعا كن بالهايم طاقت پرواز داشته باشد .

منتظرم باش .توي آخرين اميدم ....

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه 1 آبان1386  |
 خدايا تو پس كجائي؟

گلدسته خسته تو غم نشسته

اوضاع كاشي لبهاش شكسته

اذون مسجد صفا نداره نشوني از خدا نداره

غروب دلتنگ خورشيد بي رنگ

انگار كه ساختن دلا را از سنگ

رواق مسجد تو قاب و زنجيراسير و پاره....

تو كه سرشتي با غم دلم را

من پس مي گيرم از تودلم را

كنار ايوون زني نشسته با روي بسته دلي شكسته

مي گه خدايا تو پس كجائي ؟ نه توي مسجد نه تو دلايي؟

گفتي مي بينم گفتي مي دونم ...

باز تو كوچه خميازه درد

تو گريه باد گل هاي پرپر ...

تو كه سرشتي با غم دلم را

من پس مي گيرم از تو دلم را .....

 

(نويسنده :....)

اين روزها اين اهنگ خوب به دل ادم مي نشيند .

 

يا علي

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه 19 مهر1386  |
 سراب در....

سالهاست در ميان شن هاي روان گم شده ايم به دنبال راهي براي خلاصي از اين كوير هستيم.

عده اي طاقت نياوردن و وسط راه مانده اند.

عده اي هر لحظه سراب ناجي مي بينند و بقيه را بدنبال خود مي كشند.

عده اي سكوت كرده اند واستوار به راه ادامه مي دهند ..

آخر اين كوير كجاست ؟ اين سرابها ما را به كجا مي كشاند؟

چند نفر مي مانند؟

اين لبهاي عطش زده تا كه اي به اميد سراب آب تاول زده مي مانند؟؟

يا علي

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه 1 مهر1386  |
 رز سیاه ماندگاره...
از من پرسید؟

قشنگترین گل دنیا چه گلی است؟

گفتم : رز سیاه

چرا رز سیاه؟

چون تنها گلی است که بدون رنگهای الوان آدم را مجذوب شکو هش می کنه ....

اگه چیزی بی رنگ آدم رو جذب کرد می شه  روش حساب کرد  ....

شاید روزی همه رنگ ها بمیرند اما رز سیاه هنوز زیباست....

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه 4 شهریور1386  |
 يك نفر اهسته مي خواند مرا

يك نفر آهسته مي خواند مرا

از پس پستوي دل

يك نفر اهسته مي خواند مرا

با ناله از كنج قفس

يك نفر اهسته مي خواند مرا

از دل شبهاي سرد

يك نفر آهسته مي خواند مرا

از پس مه دم صبح

يك نفر اهسته مي خواند مرا

ازپس بغض هاي شكسته در گلو

يك نفر اهسته مي خواند مرا

از پس مرگ شقايق توي دشت

يك نفر اهسته مي خواند مرا

نه با فرياد مي خواند مرا

هان؟ با مني ؟

 

 

 

يا علي

 

 

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه 18 مرداد1386  |
  14مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند

شب بر همه جا مسلط شدواز اين كه همه جا را فتح كرده بود به خود باليد.

خنده مستانه اي كرد.

سايه تنها ايستاداما از اينكه تيرگي اش به اندازه شب نبود دلش گرفت.

شب به او خنديد و كو چكي اش رابه مسخره گرفت.

دوستان سايه وقتي دلتنگي اش را ديدند .

همه دورش را گرفتندتا دلداري اش بدهند.

سايه اي گفت: ببين ما هم مثل تو كمرنگ هستيم....تنها نيستي.

يكي، دو تا ،سه تا ،............

يك لحظه شب غول وحشتناكي را ديد كه از او برتر بود.

په بفرارگذاشت.

سايه ها هنوز به اين فكر مي كردندكه شب از چه فرار مي كرد؟

 

((به اميد آزادي كبوتران در بند......

يادمان نرود كه رهائي سرخ در زمينه خاكستري است ...))

 

يا علي

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه 13 مرداد1386  |
 قاصدک خبر ببر...

 

قاصدك بيا بشين خبر دارم برات

قاصدك اينجا كبوترا به جرم پرواز اسيرند

قاصدك اينجا ماهي ها به جرم نفس توي آب ...تو خاك افتادند

قاصدك اينجا گل مريم به جرم بوي خوش خشكيده شد

قاصدك اينجا سرو را به جرم استواري ريش كن كردند.

قاصدك اينجا عقاب به جرم رفتن به اوج بالهاش چيده شد ...

قاصدك اينجا دل به جرم دوست داشتن از تن كنده شد.

قاصدك خبر ببر به اون كه اون بالاست بگو

كجايي؟ كجايي ؟مستي ياهوشياري ؟

كه اينجا ويرونه شد ...

 

یا علی

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه 9 مرداد1386  |
 با من از .....

 

با من از صبح بگو خبر از شب دارم

بامن از وصل بگو خبر از هجر دارم

با من از دوست بگو خبر از دشمن دارم

با من از هوشياران بگو خبر از مستان دارم

با من از وفا بگو خبر از بي وفائي دارم

با من از آزادي بگو خبر از اسيران دارم

با من از پرواز بگو خبر از قفس دارم

با من از خود بگو خبر از تو دارم

 

 

يا علي  

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه 27 تیر1386  |
 
 
بالا