هر لحظه با تازیانه بر احساسم می زنند تا مرا مجبور کنند تو را فراموش کنم.
فراموشی تو؟
مگر اینان نمی دانند در ذره ذره وجود منی؟
فراموشی خود؟
بس کنید نزنید همه احساسم را سیا ه کردید.
اما زیر ضربه های تازیانه با یاد چشمان تو زنده می شوم .
موهای پریشانت پریشانی حالم را به دست فراموشی می سپارد .
نزنید ... احساسم را سیاه کردید.
یا علی
|
+| نوشته شده توسط
رها در جمعه 8 شهریور1387
|